تبليغاتX
دالغا لار
بایاتیلار _ شعرلر _ آتاباباسوزلری و ......

دیگرآن جوان سابق نبودم که راه بروم وبگویم فردا راعشق است. کدام فردا؟زمان خیلی نامرد است: چیزی نمیگوید، نمیگوید یک جا که دیگر راه برگشت نداری یک آینه قدی خون آلود میگیرد جلوت وتمام بدبختی هایت را نشانت میدهد آن وقت می مانی به سرله شده ات بخندی یا گریه کنی. هیچ وقت توی تمام عمرم مثل آن ساعت نفهمیده بودم تنهایی یعنی چه. نفهمیده بودم تنهایم. هیچ وقت مثل آنجا هوس نکرده بودم کسی را داشتم: زنی، بچه ای،چیزی،یکی که دلم فقط به بودنش خوش باشد. یک آن بیشتر خودم را توی آن آینه دق ندیده بودم وهوس بودکه همینطور توی سرم می جوشید.

برای از پا انداختن یک ملت یک هوس بس است چه برسد به یک جوجه آدم.

این سطرهایی که خواندید شاید حرف دلم باشه ولی حرف خودم نیست بلکه قسمتی ازکتاب هیس نوشته محمدرضا کاتب است. این جمله ها رو وقتی میگه که تو یه اتوبان ماشین زیرش کرده و این وایستاده بالای سر جسد خودش.کتاب جالبیه، تخیل و واقعیت رو به طور ماهرانه قاطی کرده اگه پیداش کردین حتما بخونین.

 

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم شهریور 1386ساعت 12:54  توسط پیمان وقاری  | 

بیر گون مالا نصرالدین بیر تاجیر ائوینه گئتدی و ایستدی اونی گورسون.تاجرین

نوکری دئدی: آقام ائوده دئیل.

او گونون سوراسی،همن تاجرین مالایا ایشی دوشدی و قاپیسینا گئتدی.

مالا قاپینین دالیندان دئدی: من ائوده دئیلم آقا.

تاجر دئدی: شوخلوخ ائلمه!  اوزونسن؟

مالا دئدی:اوزون شوخلوخ ائلمه.من دونن سنین نوکرینین سوزون ایناندیم اما سن

بو گون منیم سوزومی اینانمیرسان؟

 

روزی ملا نصرالدین به خانه یکی از تجار شهر رفت وخواست او را ببیند نوکر تاجر

گفت:آقا خانه نیست.

روز بعد، همان تاجر به طور تصادفی کارش به ملا افتاد،رفت در خانه ملا را زد.

 ملا نصرالدین از پشت در گفت: من خانه نیستم آقا.

تاجر گفت شوخی نکن ملا ! خودت هستی؟

ملا گفت:خودت شوخی نکن.من دیروز حرف نوکر تو را باور کردم ولی تو

امروز حرف مرا باور نمیکنی؟

+ نوشته شده در  شنبه سوم شهریور 1386ساعت 19:24  توسط پیمان وقاری  |